آموزش زبان انگلیسی در خواب آموزش زبان انگلیسی در خواب
با ضمیر ناخودآگاه خود به آسانی زبان یاد بگیرید
مشاهده شبکه های دنیا
بدون نیاز به هزینه‌های اضافی فقط با این نرم‌افزار  تمام شبکه ها را ببینید
X
تبلیغات در بلاگ اسکای

 
 تمام کوچه های پلاسیده‌ی این حوالی را دویده ام

 همین که در توهمم با تو گفت‌و‌گو می کنم تمامم آرام می گیرد.

 آغاز که می‌شوی چراغ دلم روشن و  

 شعرهای نانوشته دلتنگی‌شان را بغض می شود.

عبورت گلهای وصل خورده را سربرمی گرداند

 تا به حال کوچه‌های ذهنم را اینقدر بارانی ندیده بودم

 قطره قطره اش یاد تو را بانگ میدهد.

 روزهای نیامده ام را خیس این روزها می کنم

 پرواز که می کنی و باد را در من می پیچی

 و فضا را با زلال ترین شکل می گشایی

 بالهایت بر سر و صورت احساسم کشیده می شود.

 وقتی نامت به میان می آید تمام واژه ها برای شعرشدن بر می آشوبند

 به سراغ کلمات که می روم به خط می شوند و پا می چسباند

 نمی دانم چه می خواهند بنویسد این مداد ممتد

 هرچند این روزها نام تو را بردن جسارت است

 در روزگاری که نامردمی شرف را چوب می زند

 و سنگدلی متراکم ، لبخند را درنسخه فریب می پیچد

 مردمانی که تعصبشان سهمی از سخاوت ندارد و

 خشمشان در نهایت بیشتراز مهربانیشان است..

  در خودم که قدم زدن  را شروع می کنم

 تمام کلمات به احترامت سقوط می کنند

 تنها تو می مانی و من زیر نامت خط می کشم و

 تجوید نامت را با خط و نگاهی نجیب رعایت می کنم..

 وقتی که در ایهام گذشت زمان شناور می شوم

 وقتی که به صبحی می اندیشم که نیامده از دیوار تقدیر سقوط کرد

 اندوهم رنگ غروب می گیرد

 من با نگاه گسترده ات، معصومیت انسان را در زمین دیدم

 یقینم شدکه انکار تو انکار قانون بی محابای آفتاب است

 نجابت تو گم نمی شود درمیان این جناسهای  ناهم جنس

 می دانم که در سینه سینای ات آتش جراحت ناگفته ترین است.

 ابرهایی را که به باران ننشاندی

 هنوز بوی ترا می پراند

 لب ،چاک خورده ی سراب و حسرت، نصیب گشته ی یک جرعه آب است

 وقتی اشکهایم را درتیراژ فراوان بر صفحه کاغذ نجوا می کنم

 هر چند عقربه ها می دوند و  قلم از نفس می افتد

 اما تفسیر وسعت ندیده ات در این مرکب یقین, به باور نشسته است...

 

 بگو وقتی آتشی بر احساس دل شاپرکی بیفتد چه می شود

 بگو با بغض گُرگرفته ی کنج پنجره چه کنم

 بگو شبی که با آه و حسرت و سحری که با اشک باشد

 روز رنگ و بوی کدام رویا را خواهد گرفت!؟

 با توام ای رطوبت ناتمام

 بیا و دستی به روی لبانگاه خشکیده ی پونه ها بکش

 بیا و با رکعتان ترنمت

 به احیای این زمین خشک

 نمازی به بزرگی دریا اقامه کن...

 من

 با بغض نگاه و طرح خورشیدی دستان تو فقط

 تعمید می شوم

 از دیوانگی من نرنج

 گناه من این ست که در این طوفان و رگبار سنگ

 پرندگی را از خاطر برده ام...

 

 چه بی شمار بیراهه شب هایی که

 به لطف روزنۀ سرانگشتان تو 

 بر من روز و راه شد... 

 در انزوای همیشگی لبخند

 در ظلمت شبهای بی حوصله

 در هجوم بی امان حسرت

 عقربه های بی قراری ام را به عقب دنبال می کنم

 دوار جاده ی فاصله

 مرا به ایستگاه قدیمی سکوت

 به آنسوی سیاه برگهای شب زده می برد

 در این لکنت بغض کرده ی پنجره

 و غروب مکدری که روی شانه من اشک می ریزد

 به آن دور

 به آن روز مواجهه

 فکر دوخته ام

 پای لنگ من که  در معبر وجدان، بی شکیب شد

 فکر پرتلاطمم که در آستانه ی دولتت لرزید

 هر چه حرف و کلمه و واژه بود

 در مدار نجابت تو عاجز ماند و

 تمام ترانه ها

 قافیه ها سجع ها

 ردیف ها

 مجذوبِ شکوهِ موسیقیای پرجذبه ی

 شاه بیت چشمان تو شد...

 نازنین آشنایِ من

 این روزها

 آرنج می زنی بر تکیه گاه بی قراری ات

 و زانو می زنی به دیواره های روز و شب

 غنچه ی بی تاب من

 گیسوانت بوی خیس جوانه می دهد..

 اینجا

 آدمهای جزیره ی خاکی

 کنارِ عرشه ی اشتیاق

 دل کندن تو را از دریا

 به انتظار نشسته اند

 حتم دارم

 با حلقه ی گیس های کودکانه ات

 بر موج های جاذبه چرخ می زنی

 در تردی و مهربانی شاخه های آشیانه ات شک نکن

 فصل پریدنت برسد

 بلاغتِ پر وبال سیمرغ

 پولک دوز اندامت می شود..

 قرار ما

 وقت خداحافظی تابستان

 حول و حوش محله ی مهر

 نزدیک خیابان شاد و شلوغ درس و مشق

 نرسیده به کوچه پائیز...

 من بر پشت بام شوریدگی

 روبه تکامل باغِ شکوفه ی بادام

 زیرطبقِ خوشه های داغ آفتاب

 با چتری نیمه باز

 سپیده دمِ آمدنت را

 به تمامی شمعدونی های منتظر

 بلوط های معصوم

 گلدان های ترک خورده

 ترانه های تب کرده

 نیلوفرهای سرگردان

 ستاره های خاموش

 شنزارهای تفتیده

 پنجره های بی غروب

 بنفشه های خمار

 تپه های تشنه و بی قرار

 مژده می دهم

 باران...

وقتی که این حروف بر سیاهه کاغذ سقوط می کنند حقارتشان تبدیل به واژگانی می شود که هر چند بر سردی کاغذ فرونشسته اند اما از گرمای اندیشه ای سرازیر می شوند که تنها چاره ساز و مسکن دردش همین چینش حروف است . خیال نکن که کلمات مثل خمیری اند که  زیر و رو می شوند تا ورز بخورند مجسمه ناهمگونی شوند که نگاه تو را مشغول کند . در این کلمات روحی دمیده شده است تا پیامبر و راهبر دل وجان آدمی باشد که دستش کوتاه است و پایش لنگ.هر چند تکرار این حروف ملال آور  و مکرراتی بیش نیست اما تنها کلید به تصویر کشیدن تصورات و اندیشه ها و آروزهای من است...

همچون بید فرتوتی می مانم که اگر چه از فراق و رفتن تو نشکست و از ایستادن نیفتاد اما در تلاطم بادی که از سرزمین یاد و خاطره ی تو شاخه هایم را این سو و آن سو می کند در خویش فرو می ریزم و آه می کشم .چون درختی بی سایه ام که از روزنه  تمام برگهای لرزانم آفتاب سوزان غربتت به داغی سینه ام  رسوخ می کند و ریشه هایم را می خشکاند. من تمام  شعور و جوانی ام را در همان پیاده رو پرماجرا  جا گذاشتم و حالا بی شاخه و بی بهار به جنون رسیده ام.گفتم می مانی و تازه ام می کنی جاری ام می شوی همچون حادثه آب در کویر مبتلایم می کنی و بهار را به این دشت خزان زده  برمی گردانی و قشنگ ترین حس زمین را در برگ برگ مضطرب من می سرایی ...و من حالا یک بید مجنون را شبیه می مانم که شانه هایم را به باد سپرده ام...

برای من انگار چندین سال بود که با آمدن و رفتنهایش هم خانه بودم. درد او درد من و خستگی او خستگی من بود .هر روز با طلوع آفتاب او آغاز می شدم و شب را با صدای  آشنای نجوایش به صبح می رساندم. حالا که پلک روی هم گذاشته ای و آینه تمام نمای خورشید را از من دریغ کردی و مرا زیر خروارها تاریکی دفن کردی هر شب کوچه های قدیمی با تو بودن را هر چند که کوتاه بود اما عمیق ،با چشمان خیس مرور می کنم. از پنجره صبح به تصویر روشن تو در عمق خاطرات خیره می شوم و با خود می اندیشم که آفتاب چه طلوع شگفت انگیزی از پس چشمان تو داشت. چشمانت را که بستی، شب را به من رساندی. به اندازۀ تمام شاخه هایی که از نبودنت شکستند و برگ هایی که از فراقت ریختند اینجا آسمانش سیاه است و مهتابی نیست که بر پیشانی اش تکیه زنم و ستاره ای یافت نمی شود تا جایگزینت کنم ...

حالا که دراین روزمره گی ، بی تو بودن سنجاق تقدیرم شده است  و زمانه ، طلوع خورشید مرا از قاب چشمان تو ربود اما هر صبح و هر شب از روزنه پرده ی عادت که زینت بخش پنجره ی دلتنگی است  سلام می کنم به آسمانی که میهمان حضور مکرر توست .در این روزگاری که ازسرمای نامردمان نافهم رعد زده به خود می لرزم حریر اشکی و آهی را می طلبم تا شاید با گرمایی نیازم را آرام کند .جراحت زخمهای حک شده  بر دل و جانم  عمیق تر می شود در برابر آسمانی که سکوت کرده است و هق هق خویش را خورده و در خویش می غرد...

راستی

نیمه شب که بساط دعایت را پهن می کنی

نیایش هایت را  که می چینی

کمی مایل به خدا جایی هم برای من خالی کن

خیلی وقت است دلی بن زده روی دستم مانده است

منم قول می دهم قبل از اینکه پائیز از راه برسد

قصه احساس شاپرکی تو را برای تمام برکه ها روایت کنم

و تمام ترانه های جامانده ات را  روی پیشانی آسمان مشق کنم

هرچند شب را بی چراغِ ماه سر کردن مشکل است...

من، فارغ از هیاهو و فریادم

اما گمان نکن برکرانه ی بی خیالی پهلو زده ام.

هر شب درحیرت غروب تو

از اعماق نیازم راهی دشت پرگریه می شوم و

دستهایم را سایبان دل و دیده ام می کنم و

زیر بارش عطش نبودنت ردپایت را در آسمان دنبال می کنم

باورکن که این آسمان هم بی تو ارزش نگاه کردن ندارد.

هراسم نیست از پنجره ی بی پاسخی که بسته ای

چرا که هنرعشق یاد کردن در نهایت تفرقه است

وصال حقیقی آن است که درونش درد باشد سوختن باشد و دم فرو بستن،

هر چند معشوق را نیابد, عشقش نقصان نکند زیاده شود که کم نشود.

آنکه بر دولتخانه ی دل سکنا می گزیند

از مرز خیال فراتر رفته است و از سرچشمه ی حق و حقیقت آب میخورد.

وقتی دراین جزر و مد عقده  گشایی واژه ها،

ناخدای اندیشه ی من شده ای

وقتی در این کنعان پرعطش

یوسف بی قراری های من شده ای

روزهای حزین رفتنت را با برگهای زرد و خشک دلتنگی آذین بسته ام.

منِ ِکاسهِ شکسته, قبله ی دلم را  به سمت تو می چرخانم و

هوای تو را نفس می کشم

چراکه آفتاب پرستم و قبله دلم را به سمت تجلی خورشید تو قرار داده ام.

رفتی و تکه های مندرس روحم را به دست حسی ناشناخته سپردی

تو که رفتی طاقه های رنج بر زمین ماند

و قاعده های خیالم به بیراهه رفت

کجاست آن امواجی که پر جوش و پر خروش بر من می بارید و

تمام دانسته هایم را به سجود می کشاند؟

کجاست  گل واژ هایی که مرهم دردهایم می شد؟

از آنروز که قلم از کاغذ برگرفتی

از روزی که سایه ی بلندت را از شانه هام برداشتی

آینه ی چشمانم بر آشیانه ی خالی دستانم فرو شکست...

این قصه‌ی هرروزه‌ی باغ اشتیاق من است که دراین افتراق تکرار می‌شود.

این من دیگر تحمل خودش را هم ندارد

ویرانی اش را ندیدی نخواندی نشنیدی.سوختنش را چه؟

زیر قاف عشقت پوست انداخته ام و

دوست داشتنت مرا در همان پیاده رو هفت شهر عشق جا گذاشت

چرا که عشق را آغاز هست اما انجام نیست ..

دعا کن که ستون های تحملم این هجران را تاب آورد و

سقف صبوری ام سنگین تر نشود...

 

قصد دارم تورا بنویسم که نوشتن از تو هرکلمه ذرّه ای است از جان و

هر جمله تکه ایست از تن.

قلمی برداشتم تا دنیای تورا به قدر حرفی بنگارم

تویی که تمام دانسته های منی.

هر چیزی  تکرار گفتن و نوشتنش کسالت بار است جز یک چیز

و آن هم مکرّرگفتن و نوشتن از توست که بسیارش کمترین است

آنگاه که زبان از گفتنت و نگاه از دیدنت توانش نیست

چه زیبا دستانم قلم را به آغوش می کشند و چه فخری می فروشند

وقتی قرار است از تو برصفحه ی دلتنگی بنگارند.

تو نیستی که ببینی

که این هست همیشگی و نیست وار تمام زندگی ام شده است

نیستی که ببینی چگونه روزگار در دام بلا مبتلایم کرده است

حال که دیگر نیستی

می خواهم به غمی دیگر فکر کنم تا غمت فراموشم شود

اما مگر بزرگی غم رفتن تو می گذارد...

نمی دانم از کدام پنجره روی تو بر من تابید

هرچند حلقه های اشکبار غم وغصه هایت

هفت آسمان صبر و استقامت را زنجیر کرده اند

اما هنوز که هنوز است دیده ی اشتیاق تو را توتیا می کشم.

روزی که در اوج بی قراری غمزه ای به کار بستی و رفتی

قصه ی شبهای فراق آغاز شد

هر چند قله دست نیافتنی تو را به باور نشسته ام

اما نمی دانم که چرا این فکر در ذهنم باقیست

که چرا نگاه من بر تو مانند دیگران نیست..

نمی دانم که این همه غم, نشانی دل مرا از کجا پیدا کرده اند؟!

 

حـوای من

در این قحطی واژه

"آدم خواندنم بـاش

دلم برایت نوشتن می خواهد"

حالا که درکویر چشمهایم خبری از باران نیست

سراب تو را دوسـت دارم

سنگ خیالت را که به دل تنگم می زنم

ترَک هایی که از نبود تو سر باز می زنند را دوسـت دارم

من درد کبودیِ این زخمه کهنه را دوسـت دارم....

مسیحای من

کاش با نگاه مریم گونه ات

با دمِ معجزه وار عصمتت

دوباره  زنده می شدم

یوسف دست نیافتنی من

هر روز که دورتر می شـوی

هفت خوشه ی تر و تازه ی غربتت

بر هفت خوشه پلاسیده من آتش می زنـد

من گمگشته در صحرای کنعانی هجران تـوام.

هر چه پیراهن خیال تو را از پشت می کشم عزیزتر  می شوی

یعقوب انتظار چشم هایم

هر شب در چاه تنهایی

گریه های هزار ساله درو می کنند.

حوای من

من هنوز آدم توام

و درحسرت سیر گندمزارچشم های تو سرگردان.

من در سایه نرگسین چشمهـای تو

یعقوب ترینـم

من چون مسیح

مصلوب انکار ناپذیر تقدیـرم

بیا...

"بیا و سیبی بچیـن

تا دوباره آدم شـوم"

 

لعنت به هر چه شعر و ترانه ای که مرا در کنار تو ندید

دراین حجم سرد توخالی

روزهای منقوش به دلشوره را ورق می زنم

و قافیه های تبدار بی قراری را

بر شیشه ی مکدر شب می کشم

من درچهار راه ممتد عابران بی شمار

در مدار تشنگی خویش گیج می زنم

و این کابوس با خاطره های بی درنگش

هنوزم پنجه به صورتم می کشد...

گفتی درتعبیر ترانه من تنها باد می وزد

گفتم که من از عریانی بی کسی زیر نام تو پناه برده ام

گفتی پشت این دیوار شکسته دریا آرمیده است

گفتم ترَک های عطش رو به جانب تو می دوند
گفتی این آسمان آبی پندار خستگی و عجز توست
گفتم  تشنگی من از اعماق ریشه است...

عصر آنروز شیشه ای و ماتم گرفته ی پائیزی

از خند ه های سردِ چمبره زده ی پشت لبان

از افقِ غروبِ  پنجره ی چشمان

از لابه لای واژگان خسته فاصله

از طرز خداحافظی بی کلام

دیدم، شنیدم و لمس کردم

که در انتهای تقسیم این خیابان آشنایی

دستهای خالی و بن بست تشنگی سهم من است

گونه های من هنوز در حسرت سیلی شاعرانه  تو پرپر می زند

من با  تکلم کور، بی آئینه بی چراغ شکستم

من در برابر صدق نجابت تو آتش گرفتم سوختم

من در زیر بی پناهی پرچین گریه ها آب شدم...

دراین غیبت پردلیل

دراین چله نشینی هزاره بی شمع

گهواره  خالی رویای من مویه می کند

و دراین شکاف پرفاصله

هنوزحریر باد ،نبض حضور خیس تو را

برطره ی دقایم زمزمه می کند

باران...

     

  واهمه نکن

  من سرنوشت عاشقی ام را

  سر اولین قرار باختم

  ببخش

  از اینکه لحن من این است

  واین ذوق و شوق لعنتی

  اینگونه برگرده ی واژه ها سوار و پیاده می شوند

  چکنم

  من مانده ام و بیابانی پر از اتفاق جنون

  و قامتی که  از تکرار عطش

  ایستاده و استوار پژمرد...

  یادش بخیر

  چه بهار خنکی داشتیم

  باران قدم زنان

  تمام پنجره ها را رسوای غزلخوانی اش کرده بود

  حالا... دلتنگم و

  درهوایی که جا گذاشته ایی

  تمام شمع های نسوخته را

  همپای تمام نذرهایی که پای ضریح ماسیده اند

  گریه کرده ام.

  یادت هست این روزها

  از شعاع تاریکی که خسته می شدیم

  دنباله ی آستین خورشید را می گرفتیم

  از نردبان کلمات بالا می رفتیم و

  هلال خستگی مان  را گلاویز می شدیم

  محله ابرها را می گذشتیم

  تالارهای آسمان را با طنین دریا آشنا می کردیم

  حنجره های سوخته مان را که مملواز سیاه مشق غریب بود

  با پرچین باغهای باران خورده صادقانه می گریستیم

  شبها ماه پشت تپه تنهایی مان آوازخوان به خواب می رفت

  وصبح ها آفتاب سبکال بر چشم هایمان پلک میزد

  کاش می شد دوباره زیر این چتر سفید

  از پرنده ها سبقت بگیریم

  گل بشنویم

  سیب بچینیم و

  از رودهای جاری ستارگان زلال برگردیم...

  یادش بخیراینروزها

  با سلامی  صدایت را صید می کردم

  و با پژواک پرطراوتش به گوشه ی تنهایی ام پهلو می گرفتم و

  زخم های همیشگی ام را...

  از روزهای رفته ام کوچه ای پرازخاطره ساخته ام و

  از روزهای نیامده ام رویاهایی رو به خیال...